دلتنگم ...
دختر عزیزم الان که این پست رو مینویسم یه خورده دلم گرفته از ادما و از روزگار وقتی بزرگ میشی کم کم میفهمی یعنی چی... پشت چشمهایم ابرها درگیرند و من کنار خنده هایت می مانم ... میمانم در این دقایق دلتنگی نمیدانم تا کجا توان پارو زدن دارم پارو میزنم چون در انتهای انتها نوری درخشش دارد آن هم اینده توست گویی ذره ذره احساسم ذره ذره وجودم درگیر تو شده فقط به خاطر توست که میروم چشمهایم سویی ندارد تنها امید دیدن خوشبختی تو در ثانیه ثانیه نفس کشیدنم است امروز اومدم تا بگم گاهی وقتا یه جایی هست... که بعد از کلی دویدن وایمیستی ...سرتو آروم مــــیندازی پایین و میگی...بیخــــــــــــــــــــــــــــیال، دیگه زورم نمیرسه...
از خدا میخوام هیچ وقت دلت نگیره هیچ وقت به اونجایی که من رسیدم نرسی اما اینو بدون اگه دلت گرفت و کسی پیشت نبود یه نگاه به بالا بنداز و بگو خدایا تو جانشین همه نداشته هامی دعا کن دخترم، دلت پاکه مثل خورشید و زلاله مثل رود دعا کن که نه من و نه خودت و نه هر کسی که دوستش داری هرگز محتاج هیچ دستی نشه... عزیزم یاد بگیر اشک هات رو با دستهای خودت پاک کنی چون این روزها همه رهگذرند اول به فکر خودت باش باشه گلم؟!
این جمله رو همیشه با خودت بگو:
"زمســـتان هر چقدر هم که سرد باشد دســــــتان کســــــی را نخواهم گرفت
معــــــرفت آستین هایم بیشتر است..."


دلتنگم ...
