از خدا برایت میخواهم
سلام دوباره اومدم. راست میگی یکم دیر اومدم چون یه مدتی کارهامون زیاد بود . دختر عزیزتر از جان مادر گاهی فکر میکنم ای کاش جای من یه مادر دلسوزتر داشتی که قدر زیباییهات رو قدر تن سلامتت رو و قدر این هدیه زیبایی که خدا بهش نثار کرده رو بیشتر بدونه! مدتیه که اصلا حال و هوای خوبی ندارم. زودرنج شدم. دست و دلم مثل قدیمها به کار نمیره. از ادمها بیزار شدم خواه و ناخواه عمداً و سهواً بدون اینکه متوجه بشم جوش می آرم و تو کوچولوی نازنیم رو ناراحت میکنم دلم برات میسوزه وقتی از صبح تا عصر منو نمیبینی و انوقت من تمام خستگی هام رو به جای اینکه پشت در جا بذارم با خودم به خونه میارم و از فرط خستگی اونطور که باید و شاید بهت رسیدگی نمیکنم. گاهی میگم خدا که این لطف رو در حقم کرده و تو رو به من داده من باید شکرگذارش باشم انوقته که میگم شکر به کنار اما مادر بودن مسئولیتش بزرگتر از منه؟! دل میخواد؟ وقت میخواد؟ باید خیلی آدم بود وقتی مادر میشی! باید الگو بود! اما من نیستم! حقیقت امر اینه که گاهی احساس میکنم حتی از خودم از مریم واقعی از همه اون چیزهایی که مادرم یک عمر با زحمت فراوون نشونم داده فاصله زیادی دارم! نمیخوام گلکم تو هم به این نقطه از زندگیت برسی دوست دارم همیشه وقتی نوار زندگیت رو به عقب برگردونی بگی آره من همینم دختری که مادرم مرا با فرهنگ و اصول آموزش داد و اونوقته که از خودت راضی میشی همون چیزی که من نیستم؟! نمیدونم قسمت من تو زندگی چقدر بهم اجازه همراهی با تو رو میده اما دلبندم اگر روزی رسید که فقط از من خواندی و نامی از من بر زبانت جاری شد یادت باشد که چه با من و چه بی من تو را آزاد بدنیا آوردم و دوست دارم آزادانه زندگی کنی هیچگاه خودت را در قید بند کسی نکن رها باش همچو یک کبوتر پرواز کن! دوست بدار و بگذار دوست داشته بشی اما زیادی دل نبند میدانی چرا این روزها وقتی میفهمند دل دادی رهایت میکنند. آنقدر زیاد محبت نکن که همه لطف تو را وظیفه تلقی کنند گاهی منت بگذار تا بدانند از سر دوست داشتن برایشان کار میکنی وگرنه وظیفه نیست! به یاد داشته باش در هر صورت حتی اگر حق با تو بود با بزرگتر از خودت مهربان باش چون خدا قهر میکند به بنده ای که حرمت بزرگتر را نگه ندارد! یک چیز از خدا برایت میخواهم که جز خودش در مغز هیچ کس نگنجد! عافیت و عاقبت به خیری!
"آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــن"


از خدا برایت میخواهم
