دُریس دُریس ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 27 روز سن داره

دریس فرشته کوچولوی من

کودک و میوه

یکی از معضل های مادران در مورد بچه ها نخوردن میوه است حالا اگه دوست داری میوه رو برای دردانه ات تزیینش کنی بد نیست یه سری به ادامه مطلب بزنی ...
20 آذر 1392

اولین کلمه و اولین مروارید

عزیز دلم تقریباً  ١٠ ماه و ٣ هفته ای بودی که برای اولین بار گفتی آبَ قربون خدا برم که روز به روز وقتی تو مثل یه غنچه کوچولو شروع میکنی به رشد و بزرگ میشی احساس میکنم که یه قدم به خدا نزدیکتر میشم.  خداجون دوستت دارم چون دریسم رو بهم هدیه دادی ممنون میدونی توی صدف دهان کوچولوت اولین مروارید کی متولد شد؟ دقیقاً وقتی ١١ ماه و ٣ هفته سن داشتی یعنی ١ هفته مونده به تولد یکسالگی ات ...
20 آذر 1392

دریس و پاهای اوف شده

الهی برات بمیرم اصلا  ١% فکرش رو نمیکردم که شما مثل وروجک شیطون بتونی اینقدر سریع باشی اون روز مثل همیشه برات سرلاک درست کردم قرار بود وسایل ها رو جمع کنیم که بریم خونه خودمون اخه اومده بودیم تهران خونه مامانی اینا من مچون میخواستم توی راه گرسنه نشی فلاکس آب رو پر کردم و گذاشتم کنار سالن پذیرایی و بعد از اینکه شما غذاتو خوردی رفتم  ظرف رو بذارم تو آشپزخونه که دیدم ای دل غافل صدای جیغت بلند شد  نفهمیدم چطور اومدم بغلت کردم دیدم فلاکس برعکس شده و آبش ریخته رو فرش و پاهای ناز تو  الهی بمیرم پماد آلفا برات زدم یخ گذاشتم نمیدونستم چکار کنم منم پا به پای تو گریه میکردم وداد میزدم مامانی میگفت چرا هول شدی داد میزنی بچه بیش...
19 آذر 1392

معصومانه

الهی برات بمیرم خوش به سعادتت هر بار که اذان میگه از مامانی یاد گرفتی که نماز بخونی اونم چه نمازی فدای پاهای کوچولوت بشم که هنوز بلد نیستی راه بری نشسته سجده میکنی فقط کافیه ببینی صدای الله اکبر میاد شده صد بار بشنوی صد بار هم سجده میکنی عزیزم من رو تو دعاهات جا میدی؟ مامان رو یادت نره  ...
19 آذر 1392

باربی دوست داشتنی و گربه ملوس من

دریس جونم توی تولدت عمه جونی یه پتوی ناز و نرم برای شما خریده بود که روش عکس باربی کشیده و شما اونقدر این پتو رو دوست داری که همش با ادا و اشاره میفهمونی که اینو برات پهنش کنم انوقت مثل یه بچه گربه ناز نازی یه دو ساعتی توش قل میخوری و خودت رو واسه ما لوس میکنی الهی دورت بگردم عزیزم  اگه میدونستی قیافه کوچولوت چقدر با مزه میشه   ...
19 آذر 1392

طوطی کوچولوی من

امروز یه اتفاق جالب افتاد خونه مامان بزرگ بودیم که مامانی لباس های شما رو عوض کرد و طبق عادت همیشگی اونها رو انداخت توی سبد داخل حمام و شما کوچولوی ناز نازی هم که این صحنه رو دیدی  هی چهار دست و پا میری هر جا لباس هست میاری و میندازی توی حموم من که قیافم دیدنی بود  اون موقع بود که مامانی گفت اینم از طوطی کوچولوی ما ...
19 آذر 1392

گالری تصاویر

اینجا تصمیم دارم یه چند تا از شاهکارهای خوشگل عکاشیم رو بندازم تا شما هم از دیدن اونها لذت ببرید ...
18 آذر 1392