ای کاش سنگ بشی اما مادر نشی(منو غم تو)
وقتی خدا تو کوچولوی نازنازی رو به دستان منتظر من هدیه کرد
خیلی خوشحال و خرسند بودم
پنج روز اول همه چی خوب بود 
امــــــــــــــــــــــــــــــــــــا روز پنجم بود که دخترخاله سعیده اینا اومدن دیدن تو و به من گفتن به نظر میاد پوستت خیلی زرده
منم گفتم دکتر چیزی بهم نگفته همه چی خوبه
.gif)
اما اون گفت اگه نظر منو بخوای یه آزمایش بده تا مطمئن بشی 
منم قبول کردم
رفتیم همون شب دکتر و از شما آزمایش خون گرفتن الهی بمیرم واسه اون دستای کوچولوت که یادش می افتم خون به جگر میشم 

کلی پشت در گریه کردم واسه اینکه از تو خون بگیرن آخه با مامانی رفتی واسه آزمایش....
خلاصـــــــــــــه ساعت یک نصفه شب بود .gif)
،جواب حاضر شد و شما 22% زردی داشتی
، ای وای بر من
بستری شدی و صبح دکتر گفت باید خونت عوض بشه

وقتی صدای گریه هات به گوشم میرسید
فقط به خودم میگفتم به جاش حالش خوب میشه خداجون کمکش کن
اومدی از اتاق بیرون و دیدم چشمای قشنگت که از زردی زیاد نارنجی شده بود دوباره میدرخشید
و من شاکر خدا بودم که یه بار دیگه تو رو بهم بخشید .gif)


ای کاش سنگ بشی اما مادر نشی(منو غم تو)
