دُریس دُریس ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

دریس فرشته کوچولوی من

فینگیلی و قلیون

دوباره سلام ممممممممممممممممممممممممممممممممم دریس عزیزتر از جانم هفته پیش ساعت تقریباً یک شب بود و شما هم طبق روال عادی تا همه رو خواب نکنی که خودت نمیخوابی منو و بابایی تصمیم گرفتیم یه قلیون به یاد روزهای دونفره بکشیم  شما هم داشتی بازی میکردی وقتی بابایی رفت که قلیون رو جمع کنه تو فینگیلی رو دیدم که شلنگ قلیون تودستته  و داری توش فوت میکنی جالبتر اینجاست که دقیقاً تو شانزده ماهگی این کارو کردی فدات بشم ...
18 اسفند 1392

با من بمان عزیزکم

تو از دل ترانه بیرون آمدی و من تو را با یک شعر عاشقانه آغاز کردم... تو از طلوع مهتاب در یک لحظه ناب پا گذاشتی تو رویای شبونه دخترکی تنها...دخترکی که در اوج ناامیدی خدا تو را به او هدیه کرد و من ردپایت را سبز کردم و به نگاهت رنگ نقره ای پاشیدم تا در شب مهتابی  رویاهایم ماندگار شوی... دریچه قلبم را به سویت گشودم و تک تک باغ های خزان زده اش را با عــــــطر دل انگیز وجودت بهاری کردم...تو یک تکه از وجودمی و من آسمون تاریک رویایم را از ستاره های طلایی رنگ وجودت مزین کردم و تو تک ماه مهتابی آسمونم شدی...با تو از آرزوها گفتم و من از جنس ابریشمی نگاهت قصری از آرزو ساختم...تو از دغدغه ها گفتی و من نگاه مهتابی تو را تنها دغدغه ...
6 اسفند 1392

اگر میدانستی ...

اگر مي دانستي كه چقدر دلتنگ تو هستم درجه ي ديوانگي ام را به چشم خود مي ديدي اگر مي دانستي كه لحظه هاي حضورت ، تيك تاك ساعت زمان زندگي از كار باز مي ايستد امواج طوفاني نگاهم را كه زير پلكهاي پراز اشكم پنهان است حس مي كردي اگر مي دانستي كه صداي ضربان نفسهايت در قلب بيقرارم ، حكايت دلواپسي ها را نقش ميبندد تمام قصه هايي را كه در طول دوبهار براي رؤياهايم ساختم ، لمس و باور مي كردي اگر مي دانستي كه طنين ناز صدايت ، فصل فصل كتاب زندگي ام را رنگين و زيبا مي كند آنگاه تمام اشكهاي غريبانه ام براي دل شيشه اي و نازكت معنا مي شود اگر مي دانستي كه لرزش ضربان قلبم براي ضربان قلب عاشقت چگونه هراسان مي تپد عشق را در امواج...
6 اسفند 1392

جان منی

جان مني و   از اين عزيزتر نمي شود. جان مني و خوش به حالت كه مادرت تو رامثل گوش ماهي هايي كه خودش كنار دريا كشف كرده دوست دارد. برايت يك مشت بوسه ميفرستم، باز هم هست از اين بوسه هاي عاشقانه برايت زياد كنار گذاشته ام . عزيزكم با من نفس بكش من تو را آزاد بدنيا خواهم آورد .... درست مثل موج كه از دريا زاده ميشود.   ...
5 اسفند 1392

عــــــــــــــزیزم

قند عسلم دیشب بهت گفتم بگو "عــــــــــــــــــزیزم" میدونی تو چی گفتی آنــــَ نمیدونی چقدر شیرین شدی دوست دارم بخورمت  به کره هم میگی "کَ" ...
5 اسفند 1392

تو به من حس کودکی بخشیدی

من هر روز با شعرهايم كه تمام احساس ِ من است نوازشت ميكنم، لمست ميكنم، مي بوسمت موهاي نرمت را شانه ميكنم، صورتت را ميشويم و به تو شعر ميدهم تا گرسنه ي احساس نباشي تا روزي كه به دنيا مي آيي ، احساست دم دستت باشد قايمش نكني عزيزك ِ من و ما هر روز عاشق تر از روز ِ قبل ميشويم به همين راحتي. تو وادارم ميكني شعرهايم را برايت شبها قصه بگويم تا بخوابي درون ِ نهاد ِ من. تو وادارم ميكني تا دوباره به لهجه ي كودكي هايم با تو صحبت كنم. و روي حياطي كه هنوز كف ِ آ ن خاكيست و آب پاشي شده با تو پابرهنه بدوم تا كف ِ پاهايم گِلي شود. تو وادارم ميكني با خودم شرط ...
5 اسفند 1392

بیا با هم ستاره ببافیم به خاطر شبهای بودنت

شايد خدا تو را به خاطرِ اين به من داد ، كه هم وزن معصوميتت دوستت داشته باشم شايد بايد باهم، بعدهاي بعد از اين بخنديم و برقصيم رهاي رها ... شايد به خاطر ِ اين تو يك تكه از من شدي كه خدا به من اجازه داد تكه هاي احساسم را در تو تكثير كنم. راستي خبر داري ؟ مادرت شاعرك ِ باراني ِ گرميست از تبار احساس... جانكم ، دلتنگي هايم را ببوس تا تمام ِ گريبانم بوي تو را بگيرد. تا نقش لبهاي كودكانه ات با طعم ِ مبهم ِ دنياي يك نفره ات روي پوستم بماند. يك تكه از من كه نامش دل است ديوانه وار دارد تو را هر روز عاشق تر ميشود. من تصميم گرفته ام خبر ِ آمدنت را به...
5 اسفند 1392

دلتنگم ...

دختر عزیزم الان که این پست رو مینویسم یه خورده دلم گرفته از ادما و از روزگار وقتی بزرگ میشی کم کم میفهمی یعنی چی... پشت چشمهایم  ابرها درگیرند  و من  کنار خنده هایت می مانم ... میمانم  در این دقایق دلتنگی نمیدانم تا کجا توان پارو زدن دارم پارو میزنم چون در انتهای انتها نوری درخشش دارد آن هم اینده توست گویی ذره ذره احساسم ذره ذره وجودم درگیر تو شده فقط به خاطر توست که میروم چشمهایم سویی ندارد تنها  امید دیدن خوشبختی تو در ثانیه ثانیه نفس کشیدنم است امروز اومدم تا  بگم گاهی وقتا  یه  جایی هست... که ب عد از کلی دویدن وایمیستی ... سرتو آروم مــــیندازی پایین و میگی... بیخـــــــــــــــــــــــ...
4 اسفند 1392

دعای من

  پروردگارا... بر من منت گذار به این نعمت که فرزندم را ّ برایم باقی بداری و آن را برای من صالح گردانی و مرا به وجود او بهره مند و کامروا سازی (آمین) ...
28 بهمن 1392