دُریس دُریس ، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

دریس فرشته کوچولوی من

زیبا روی مامان در زمستان 1392

ای عزیز تر از جانم دوستت دارم” هایت را به کسی نگو  نگه دار برای خودم،  من جانم را برای شنیدنش کنار گذاشته ام . . . امروز اومدم اینجا تا عکسهای جدیدت رو بذارم تو این پست نگاه کن و حالش رو ببر ...
20 بهمن 1392

دلبندم به خاطرت گهگاهی مینویسم تا بخوانی

برای من همین کافیست... اگر روزی بر این خط و بر این دفتر نظر دوزی... بخندی و به دل گویی کجایی یار دیروزی... تنها امید زندگیم شدی قربون اوس کریم برم که رحمتش شامل حال من شد وقتی غروب میشه و راه میافتم که بیام خونه قدم هام و نفس هام به خاطر تو عزیز دلمه. روز که نمیبینمت غم عالم تو دلم خونه میکنه  یه مدت کوتاهی درگیر کار بودم اما امروز اومدم تا دوباره بنویسم. مینویسم از تو و از وجود فرشته بودنت روی زمین تا یه روزی بخونی و ببینی چقدر شیرین و معصوم بودی یه چند وقته که موش موشی میشی الهی من قربون اون صورت مثل ماهت برم خودتم که خودت رو ببینی خندت میگیره     ...
20 بهمن 1392

دعای امروز

امروز برایت اینگونه دعاکردم! خدایا! بجز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او! پس قرارده بی نیازی درنفسش! یقین دردلش! اخلاص درکردارش! روشنی دردیده اش! بصیرت درقلبش! و روزى پر برکت در زندگیش  آمین  دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را  در انحصار قطره های اشک نبینم؛ دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم؛ دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد؛ من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند؛ برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم  که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند؛ من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگ...
22 دی 1392

دعاهای مادرانه من

خدا جونم؟ من  یه دخترک ملوس دارم به اسم دریس،بذار خوشبخت بشه،بذار روزاش رنگی بشن ،بذار لبش خندون بشه  تو که میدونی وقتی میخنده چقدر خوشگل میشه؛  بخندونش،غصه هاشو ازش بگیر،بذار صبح که از خواب بیدار میشه زندگی واسش زیبا باشه.  بذار شب که میخوابه شکرت کنه بخاطره خوشبختیاش ، مواظبش باش،هر وقت دلش گرفت بغلش کن ، از خدا بودنت کم نمیشه. کاری کن تا خیلیا حسرت زندگیش رو بخورن! هرکی رو که دوست داره بهش بده،یادت باشه که طرف"آدم خوبی"باشه اذیتش نکنه،از"گل"کمتر بهش نگه،این یکی رو حتما"یادت"باشه... اینقدر باهاش"خوب"باش تا هیچوقت بهت"شک" نکنه!.تا هیچوقت فکر نکنه که نیستی! کسی رو بهش بده تا حتما رسم"عاشقی"بلد باشه ،خدا جو...
15 دی 1392

هر روز بهتر از دیروز

امروز که دارم این پست رو برات مینویسم ١ سال و ٢ ماه و ١ روزه هستی و از دیشب دستت به هرجایی که بند میشه چه دیوار باشه چه مبل و کمد دیگه تقریبا از این سر اتاق میری تا اون سر اتاق  هنوز کامل تعادل نداری  اما وقتی حواست جمع باشه خوب راه میری.  راستی یه چند روزی تعطیلات بود و مامانی رفته بود شمال و وقتی بعد از چهار روز برگشت تا تو رو بغل کنه تو ازش رو برگردوندی   به خاطر اینکه برات گرون تموم شده بود که چرا چند روز تو رو ول کرده و رفته اما بعد از چند ساعت شروع کردی به درد و دل کردن با مامانی  الهی برای اون عقل کوچولوت فدا بشم که اینقدر عاقلی ...
15 دی 1392

فسقلی و هنرنمایی ها

الان که دارم این مطلب رو مینویسم شما دقیقاً یکسال و 5 هفته ات میشه و کارهایی که بلدی اجام بدی میدونی چیه؟ نانای نانای  اونم در سه مدل ایرانی  میرقصی، تکنو میزنی و اگه آهنگ غمگین باشه فقط تکون میخوری   خانم باش هر وقت این جمله رو بهت میگم دو دستی میشینی و خانم میشی لی لی لی لی حوزک   کلاغ پر   دست دستی   خدایا شکر سجده کردن شونه زدن و  سشوار کردن موهات   بیب بیب کردن با هر چی که چرخ داره و شبیه ماشینه   رانندگی پشت فرمان ماشین بابایی   ...
8 دی 1392

قدم های لغزان

امروز شما ١ سال و یک ماه و ٢٣ روز داری باورش سخت بود تو کوچولوی نازنازی که تا دیروز نشسته و چهار دست و پا راه میرفتی  یکدفعه بتونی سه چهار تا قدم برداری وقتی از شرکت برگشتم خونه و مامانی گفت که میتونی قدم برداری انگار خدا دنیا رو بهم داد با اون پاهای کوچولو و ظریف قدم های لغزان و کج برمیداری اونم تند تند بعد از سه چهار قدم هم میخوری  زمین چقدر زود داری بزرگ میشی چقدر زود به زود دلم برای کوچکی هات تنگ میشه ...
8 دی 1392

تولد نی نی

یه تیکه سلام ، دو فنجون مکث ، یه لحظه سکوت ، به احترام آرزوهامون از همون روزهای اول که تو به اندازه یه موجود کوچولو در وجود من شکل گرفتی فهمیدم که خدا خیلی بزرگتر از اونیه که ما حسش میکنیم وقتی اولین ضربه ها رو با دستها و پاهای کوچولوت به من میزدی رنگ خوشبختی رو چشیدم . منو بابایی روزها و ماهها رو میشمردیم تا توی فسقلی رو ببینیم. 1 ماه، 2 ماه، ....       سلام سلام موش موشی نیستی ، کجایی ، کوشی؟ دلم شده قلمبه نکنه تویی که توشی    تو روزهایی قشنگ پاییزی یه روز صبح که نسیم ملایمی صورتم رو نوازش میکرد و از صمیم قلبم احساس میکردم که تو بهترین روز زندگیم هستم پا به دنیایی گذاشتم ک...
7 دی 1392

رویدادهای جدید

دوباره مامان اومد تا یه چیز جدید رو یادآوری کنه میدونی اون چیه؟  یاد گرفتی هر چی رو که میخوای بگیری میگی  مــــَــــــــــــــــــــــــــــــــــــ فکر میکنم معنیش یعنی بدش به من باشه   تا چشمت به تابت می افته  میگی عبـــــــــــــــــــــــــــا یعنی  تاب تاب عباسی تازه به مرواریدهای خوشگلت چهار تا دیگه اضافه شده و الان چهار تا بالا و دو تا پایین دندون داری راستی چند روز پیش مامانی فنچ رو میخواست غذا بده که فنچ پرید و تو هم تا اونو دیدی زدی زیر گریه  حالا گریه نکن کی گریه کن ...
4 دی 1392